به گزارش رصد روز، جدیدترین گزارش مرکز آمار ایران از «شاخصهای کلان اقتصادی و اجتماعی کشور» که در شهریور ۱۴۰۵ منتشر شده، اگرچه مجموعهای از آمارهای رسمی درباره وضعیت اقتصادی و اجتماعی کشور ارائه میکند، اما فصل دوم آن با عنوان «بودجه خانوار و توزیع درآمد» تصویری متفاوت و ملموستر از اقتصاد ایران پیش روی مخاطب میگذارد؛ تصویری که در آن فاصله میان گروههای درآمدی، تفاوت چشمگیر الگوی مصرف خانوارهای شهری و روستایی و سهم بالای هزینههای ضروری، نشانههایی از فشار مستمر بر قدرت خرید خانوارهاست.
این دادهها نشان میدهند مسئله معیشت را نمیتوان تنها با مقایسه میزان درآمد خانوارها در سالهای مختلف سنجید. آنچه اهمیت بیشتری دارد، این است که خانوار با درآمد خود چه میزان از هزینههای ضروری زندگی را میتواند پوشش دهد و چه مقدار از منابعش برای آموزش، درمان، تفریح، پسانداز و سایر هزینههای رفاهی باقی میماند.
آخرین دادههای بودجه خانوار در این گزارش مربوط به سال ۱۴۰۳ است. بر اساس این آمار، متوسط درآمد سالانه یک خانوار شهری حدود ۳۴۳ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان و متوسط هزینه سالانه آن حدود ۲۶۹ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان بوده است. در خانوارهای روستایی نیز متوسط درآمد سالانه حدود ۲۰۱ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان و متوسط هزینه سالانه حدود ۱۴۴ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان ثبت شده است.
این ارقام در نگاه نخست شاید نشان دهد که درآمد متوسط خانوار از هزینههای آن بیشتر بوده است، اما چنین مقایسهای به تنهایی نمیتواند از بهبود رفاه خانوارها خبر دهد. این ارقام اسمی هستند و افزایش درآمد در اقتصادی که قیمت کالاها و خدمات با سرعت بالایی رشد کرده، الزاماً به معنای افزایش قدرت خرید نیست.
مسئله اصلی زمانی روشنتر میشود که این ارقام را در کنار ساختار هزینه خانوار قرار دهیم. در چنین حالتی، پرسش دیگر فقط این نیست که یک خانواده چقدر درآمد دارد، بلکه این است که چه مقدار از این درآمد برای نیازهای ضروری مصرف میشود و آیا چیزی برای پسانداز، سرمایهگذاری یا مواجهه با شوکهای اقتصادی باقی میماند یا نه.
یکی از مهمترین شاخصهای بودجه خانوار و توزیع درآمد، ضریب جینی است؛ شاخصی که برای سنجش میزان نابرابری در توزیع درآمد مورد استفاده قرار میگیرد. ضریب جینی کل کشور در سال ۱۴۰۳ معادل ۰.۳۵۳۲ گزارش شده است. این رقم در مناطق شهری ۰.۳۶۸۹ و در مناطق روستایی ۰.۳۸۷۰ بوده است؛ بنابراین در دادههای این سال، نابرابری در مناطق روستایی بیشتر از مناطق شهری ثبت شده است.
اما برای فهم ملموستر فاصله اقتصادی میان خانوارها، صرفاً نگاه کردن به ضریب جینی کافی نیست. مقایسه دهکهای هزینهای تصویر روشنتری از شکاف موجود ارائه میدهد. نسبت هزینه ۱۰ درصد پرهزینهترین خانوارها به ۱۰ درصد کمهزینهترین خانوارها در سال ۱۴۰۳ به ۱۳.۲۵ برابر رسیده است.
این یعنی فاصله اقتصادی میان دو انتهای توزیع درآمد و هزینه، تنها یک تفاوت آماری نیست؛ بلکه به تفاوت جدی در سبک زندگی، امکان مصرف، کیفیت خدمات مورد استفاده و ظرفیت خانوارها برای پسانداز و مواجهه با بحرانهای اقتصادی منجر میشود.
در چنین شرایطی، تورم برای همه خانوارها یکسان عمل نمیکند. خانواری که بخش عمده ثروت خود را در قالب داراییهای سرمایهای در اختیار دارد، ممکن است بخشی از اثر کاهش ارزش پول را از طریق افزایش ارزش داراییهای خود جبران کند؛ اما خانواری که بخش اصلی منابعش از دستمزد یا درآمد ثابت تأمین میشود، عمدتاً با افزایش هزینههای جاری مواجه است.
به همین دلیل، بررسی نابرابری درآمدی بدون توجه به ساختار دارایی خانوارها تصویر کاملی از فشار اقتصادی ارائه نمیدهد. تفاوت اصلی میان خانوارها فقط در میزان پولی که در اختیار دارند نیست؛ بلکه در میزان توان آنها برای محافظت از خود در برابر تورم و شوکهای اقتصادی نیز هست.
یکی از مهمترین یافتههای این فصل، فاصله قابل توجه میان دهکهای هزینهای است. دادههای مرکز آمار نشان میدهد ۱۰ درصد کمهزینهترین خانوارها سهم بسیار محدودی از کل هزینههای خانوارهای کشور دارند، در حالی که سهم ۱۰ درصد پرهزینهترین خانوارها چندین برابر آنهاست. نسبت هزینه این دو گروه نیز همانطور که گفته شد به ۱۳.۲۵ برابر رسیده است.
در مناطق شهری و روستایی نیز تفاوتهایی در توزیع هزینه دیده میشود. این تفاوتها نشان میدهد که نابرابری اقتصادی در ایران صرفاً یک شکاف میان شهرهای بزرگ و مناطق محروم نیست، بلکه درون هر یک از این محیطها نیز توزیع منابع یکسان نیست.
از این منظر، دهکبندی اقتصادی تنها یک ابزار آماری نیست. پشت هر دهک، نوع متفاوتی از زندگی قرار دارد؛ برای یک خانوار، افزایش قیمت یک کالا ممکن است به کاهش خرید آن کالا منجر شود، اما برای خانواری دیگر، همان افزایش قیمت میتواند به حذف یک هزینه ضروری از سبد زندگی منجر شود.
قانون انگل در اقتصاد رفاه، رابطه میان سطح درآمد و سهم هزینههای خوراکی را توضیح میدهد: هرچه درآمد خانوار پایینتر باشد، معمولاً سهم بیشتری از منابع آن صرف خوراک میشود. دادههای فصل دوم نیز تفاوت قابل توجهی میان خانوارهای شهری و روستایی در این زمینه نشان میدهد.
در سال ۱۴۰۳، متوسط هزینه سالانه خوراکی خانوار شهری حدود ۶۳ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان بوده است. این رقم در خانوارهای روستایی به حدود ۵۴ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان رسیده است. اما اهمیت موضوع در سهم این هزینه از کل سبد خانوار است؛ خوراکیها حدود ۲۳.۶ درصد از هزینه خالص خانوار شهری و حدود ۳۷.۷ درصد از هزینه خالص خانوار روستایی را تشکیل دادهاند.
این فاصله قابل توجه است. به این معنا که خانوار روستایی بخش بسیار بزرگتری از منابع خود را برای تأمین خوراک اختصاص میدهد و در نتیجه منابع کمتری برای سایر نیازهای زندگی باقی میماند.
وقتی سهم خوراک در بودجه افزایش پیدا میکند، فشار معیشتی الزاماً فقط در فروشگاه مواد غذایی دیده نمیشود. خانوار برای حفظ تعادل بودجه ناچار میشود از بخشهای دیگر هزینه بزند؛ از خرید کالاهای بادوام گرفته تا تفریح، آموزش، سفر یا حتی برخی هزینههای سلامت؛ بنابراین کوچک شدن سفره تنها به معنای کمتر شدن حجم خرید مواد غذایی نیست؛ میتواند به معنای تغییر اولویتهای کل زندگی خانوار باشد.
تفاوت درآمد خانوارهای شهری و روستایی نیز یکی دیگر از نقاط مهم این گزارش است. متوسط درآمد سالانه خانوار شهری در سال ۱۴۰۳ حدود ۳۴۳ میلیون تومان بوده، در حالی که این رقم برای خانوار روستایی حدود ۲۰۱ میلیون تومان ثبت شده است.
در سوی دیگر، خانوار روستایی سهم بسیار بزرگتری از هزینه خود را صرف خوراک میکند. این ترکیب نشان میدهد فاصله میان شهر و روستا فقط به میزان درآمد مربوط نیست، بلکه به ساختار مصرف نیز بازمیگردد.
در واقع، خانواری که درآمد پایینتری دارد و بخش بیشتری از آن را صرف نیازهای ضروری میکند، فضای بسیار محدودتری برای انتخاب دارد. در چنین شرایطی، کوچکترین شوک اقتصادی میتواند سایر بخشهای بودجه را تحت تأثیر قرار دهد.
اما فشار معیشتی در هزینه خوراک متوقف نمیشود. بخش غیرخوراکی سبد خانوار نیز مجموعهای از هزینههای ضروری و نیمهضروری را در خود جای داده است؛ از مسکن و انرژی گرفته تا حملونقل، ارتباطات، پوشاک، درمان و تفریح.
در دادههای سال ۱۴۰۳، هزینه مسکن، آب، فاضلاب، سوخت و روشنایی خانوار شهری حدود ۲۰ میلیون و ۹۷۰ هزار تومان ثبت شده است. در همین جدول، هزینه حملونقل و ارتباطات حدود ۱۱۷ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان گزارش شده است.
این ارقام ثابت میکند که فشار هزینهای خانوار را نمیتوان فقط با تمرکز بر مسکن توضیح داد. هزینه جابهجایی، ارتباطات و دسترسی به خدمات نیز سهم قابل توجهی از منابع خانوار را مصرف میکند و در شرایط تورمی، این هزینهها نیز بهطور مستقیم قدرت خرید را تحت فشار قرار میدهند.
از سوی دیگر، هزینههایی مانند تفریح، سرگرمی و خدمات فرهنگی در مقایسه با هزینههای ضروری سهم بسیار کوچکتری از سبد خانوار دارند. در چنین شرایطی، کاهش رفاه الزاماً در آمار رسمی با عنوان «کاهش مصرف» ثبت نمیشود؛ گاهی خود را در حذف تدریجی هزینههایی نشان میدهد که برای بقای خانوار ضروری نیستند، اما برای کیفیت زندگی اهمیت دارند.
این شاید مهمترین معنای اقتصادی دادههای بودجه خانوار باشد. فشار معیشتی فقط زمانی اتفاق نمیافتد که درآمد خانوار از هزینههایش کمتر شود. حتی خانواری که هنوز میتواند دخل و خرج خود را با یکدیگر هماهنگ کند، ممکن است در حال از دست دادن بخش مهمی از کیفیت زندگی خود باشد.
خانواری که ابتدا هزینه خوراک، مسکن، انرژی، حملونقل و درمان را پرداخت میکند، برای متعادل کردن بودجه در برابر افزایش قیمتها ناچار است هزینههای دیگری را کاهش دهد. در مرحله بعد، خریدهای بزرگ به تعویق میافتند، پسانداز کاهش پیدا میکند و هزینههایی مانند تفریح، سفر یا برخی خدمات آموزشی و فرهنگی از سبد خانواده کنار گذاشته میشوند.
در این معنا، بحران معیشتی فقط بحران «کمبود پول» نیست؛ بحران «کاهش قدرت انتخاب» نیز هست.
این تغییر در الگوی مصرف اگر برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، میتواند آثار خود را از سطح رفاه روزمره به سرمایه انسانی خانوار منتقل کند. کاهش هزینههای آموزشی، درمانی یا فرهنگی در کوتاهمدت ممکن است در ترازنامه خانوار دیده نشود، اما در بلندمدت میتواند کیفیت زندگی نسل بعد را تحت تأثیر قرار دهد.
فشار تورمی تنها متوجه دهکهای پایین نیست. یکی از مهمترین پیامهای دادههای بودجه خانوار برای سیاستگذار، شکننده شدن وضعیت خانوارهایی است که در ظاهر در گروههای بسیار کمدرآمد قرار ندارند، اما بخش قابل توجهی از درآمد خود را صرف هزینههای جاری میکنند.
برای چنین خانواری، یک شوک درمانی، بیکاری موقت، افزایش شدید اجاره، کاهش درآمد یا حتی یک هزینه پیشبینینشده میتواند تعادل بودجه را برهم بزند.
به همین دلیل، بحث درباره طبقه متوسط را نباید صرفاً با یک خط درآمدی ثابت تعریف کرد. آنچه اهمیت دارد، میزان فاصله خانوار از نقطه بحران است. خانواری که هیچ ذخیرهای برای مقابله با شوک ندارد، حتی اگر امروز در گروههای پایین درآمدی قرار نداشته باشد، در برابر یک بحران اقتصادی بسیار آسیبپذیر است.
از این منظر، دادههای آماری جدید را میتوان هشداری درباره شکننده شدن بخشی از طبقه متوسط دانست؛ نه به این معنا که این گزارش بهتنهایی کوچک شدن طبقه متوسط را اثبات میکند، بلکه به این معنا که فاصله میان درآمد و هزینههای ضروری برای بخشهایی از جامعه میتواند آن را در برابر شوکهای بعدی آسیبپذیرتر کند.
یکی دیگر از نتایجی که از کنار هم قرار دادن این دادهها به دست میآید، محدودیت سیاستهای حمایتی در برابر تورم است.
پرداخت یارانه و کمک نقدی میتواند بخشی از فشار هزینهای خانوارهای کمدرآمد را جبران کند، اما زمانی که قیمت کالاها و خدمات به شکل مستمر افزایش پیدا میکند، ارزش واقعی این پرداختها نیز کاهش مییابد.
به همین دلیل، سیاست رفاهی نمیتواند صرفاً به افزایش یا تغییر رقم پرداختهای حمایتی محدود شود. اگر درآمد واقعی خانوار افزایش پیدا نکند و هزینههای ضروری همچنان با سرعت بالا رشد کنند، حمایت نقدی بیشتر نقش مُسکن پیدا میکند تا درمان.
مسئله اصلی در چنین شرایطی، بازگرداندن قدرت خرید است؛ یعنی سیاست اقتصادی باید بتواند همزمان تورم را مهار کند، ثبات اقتصادی ایجاد کند و زمینه افزایش درآمد واقعی خانوار را فراهم آورد.
اگر تمام دادههای فصل دوم را کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویری که شکل میگیرد فراتر از مفهوم سنتی فقر است. فقر زمانی که بهصورت پایدار ادامه پیدا میکند، تنها به معنای ناتوانی در خرید برخی کالاها نیست. خانوار فقیر یا در معرض فقر، بهتدریج امکان پسانداز، سرمایهگذاری و برنامهریزی برای آینده را از دست میدهد.
در چنین اقتصادی، درآمد بیشتر لزوماً به معنای رفاه بیشتر نیست؛ زیرا اگر افزایش درآمد صرفاً از رشد قیمتها عقب بماند، خانوار همچنان در نقطهای قرار دارد که باید برای تأمین نیازهای ضروری میان گزینههای مختلف انتخاب کند.
این همان نقطهای است که مسئله معیشت از یک موضوع اقتصادی به یک مسئله اجتماعی تبدیل میشود.
گزارش شاخصهای کلان اقتصادی و اجتماعی کشور یک پیام روشن برای سیاستگذار داشته و نشان میدهد که نمیتوان نابرابری و فشار معیشتی را فقط با ابزارهای توزیعی اصلاح کرد.
یارانه، کمک نقدی و سیاستهای حمایتی زمانی میتوانند اثر پایدار داشته باشند که تورم مهار شده باشد و درآمد واقعی خانوارها امکان رشد پیدا کند. در غیر این صورت، افزایش هزینههای زندگی بخش مهمی از اثر حمایتهای دولتی را خنثی میکند.
از سوی دیگر، اصلاح نظام مالیاتی، افزایش بهرهوری تولید، ثبات بازارها و ایجاد امکان سرمایهگذاری مولد، بخشهایی از همان پازل بزرگتری هستند که وضعیت بودجه خانوار را تعیین میکنند.
برای خانواری که هر ماه بخش عمده درآمدش صرف هزینههای ضروری میشود، سخن گفتن از پسانداز، سرمایهگذاری یا افزایش رفاه بدون تغییر در شرایط کلان اقتصادی دشوار است.
فصل دوم گزارش «شاخصهای کلان اقتصادی و اجتماعی کشور» در نهایت مجموعهای از عددها درباره درآمد و هزینه خانوار نیست؛ این فصل تصویری از میزان قدرت اقتصادی خانواده ایرانی برای ادامه زندگی ارائه میکند.
در یک سوی این تصویر، نسبت ۱۳.۲۵ برابری هزینه ۱۰ درصد پرهزینهترین خانوارها به ۱۰ درصد کمهزینهترین خانوارها قرار دارد. در سوی دیگر، سهم ۳۷.۷ درصدی خوراک از هزینه خانوار روستایی و ۲۳.۶ درصدی آن در خانوار شهری دیده میشود. همزمان، تفاوت درآمد متوسط خانوارهای شهری و روستایی نشان میدهد که شکاف اقتصادی در کشور فقط میان فقیر و غنی تعریف نمیشود و به محل زندگی و ساختار هزینه نیز گره خورده است.
معنای این اعداد را نمیتوان فقط در افزایش یا کاهش یک شاخص خلاصه کرد. مسئله اصلی، محدود شدن قدرت انتخاب خانوار است؛ جایی که درآمد ابتدا صرف ضروریات میشود و سپس هر شوک تازه، خانواده را وادار میکند از بخشی دیگر از کیفیت زندگی خود بزند.
اگر این روند ادامه پیدا کند، مسئله دیگر فقط کوچک شدن سفره نیست؛ بلکه فرسایش تدریجی توان خانوار برای پسانداز، سرمایهگذاری روی آینده و حفظ کیفیت زندگی است. اینجاست که آمارهای مرکز آمار از یک گزارش آماری فراتر میروند و به تصویری از یکی از مهمترین چالشهای اقتصاد ایران تبدیل میشوند: اقتصادی که بخش قابل توجهی از خانوارهای آن بیش از آنکه برای بهبود سطح زندگی برنامهریزی کنند، ناچارند هر ماه برای حفظ همان سطح موجود، سبد هزینه خود را دوباره تنظیم کنند.
برای عضویت در کانال رصد روز کلیک کنید