به گزارش رصد روز، شرجیِ بندرعباس فقط یک پدیدهی جوی نیست، وزنهای نامرئی و سنگینی است که از همان ابتدای صبح، روی شانههای شهر آوار میشود. قطرات عرق روی پوست تبخیر میشوند و هوا چنان دم دارد که نفس کشیدن به یک تقلای سخت شبیه است. تاریخنویسان میگویند اینجا از همان سال ۱۶۲۲ میلادی که شاه عباس هرمز را ویران کرد تا در پسکرانه شهری بسازد، «با عجله» و بدون هیچ نقشه و ساختارِ زیستیِ مشخصی بالا رفت. شهری که خشتِ اولش برای توقفگاهِ موقتِ تجار گذاشته شد، امروز کلانشهری است که گلوگاهِ واردات و صادرات و پایتختِ فولاد و نفتِ ایران نامیده میشود.
اما اگر میخواهید چهرهی واقعیِ این قطبِ اقتصادی را ببینید، نباید به بیلانِ مالیِ مناطق ویژهی اقتصادی نگاه کنید؛ باید به چهرهی آفتابسوختهی کارگرانی خیره شوید که از چهارگوشهی ایران، به امیدِ یک لقمه نانِ بخورونمیر، به این کورهی سوزان پرتاب شدهاند. اینجا بومِ نقاشیِ رنجِ طبقهی کارگر است: کُردهایی که در میان کانتینرهای فلزیِ اسکلهی شهید رجایی عرق میریزند، لُرهایی که تخصصشان گلاویز شدن با لولههای قطور و داغِ پالایشگاههاست، تُرکهایی که کار داربستها و سنگکاریهای شهر را بر دوش میکشند، و افغانستانیها و بلوچهایی که بارِ سنگین و بیشناسنامهی اقتصادِ غیررسمی و تجارت ضایعات را بر شانه دارند.
این روزها اما، نفسِ این «شهرِ با عجله» به شماره افتاده است. جنگ تمام شد؛ غبارِ باروت فرونشست، اما ترکشهایش، درست و دقیق، بر سفرهی کارگران فرود آمد.
برای فهمِ عریانِ شکافِ طبقاتی، نیازی به خواندنِ رسالههای اقتصادِ سیاسی نیست؛ کافی است در کوچهپسکوچههای خاکیِ محلههایی مثل «کمربندی» بندرعباس قدم بزنید و قیمتِ یک سقفِ در حالِ ریزش را بپرسید. در شهری که روی اقیانوسی از ثروت، فولاد و آلومینیوم خیمه زده، رهنِ یک خانهی محقر از ۲۰۰ میلیون تومان با ماهی ۸ میلیون تومان اجاره شروع میشود؛ رقمی که با دستمزدِ فریز شدهی یک کارگر، بیشتر به یک شوخیِ تلخ شبیه است.
اما ابتذالِ این نابرابری آنجا به اوج میرسد که میفهمید در قلبِ انرژیِ خاورمیانه، بخش عظیمی از این کلانشهر هنوز گازکشی ندارد. پیرمردی بومی، درحالیکه یک کپسولِ زرد رنگ را با پا در حاشیهی آسفالتِ داغ غلت میدهد، با تلخخندی گزنده میگوید:
«گازکشی؟ گازکشی برای آنهایی است که پول دارند. اسم مینویسی، میروی در صف، بعد میگویند هزینهی لولهکشیِ داخل خانه پای خودت است. کارگر پولِ نانِ شب ندارد، چطور خانهاش را لولهکشی گاز کند؟»
در بندرعباس، هر کپسولِ استاندارد پرسیگاز دانهای ۷ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان قیمت دارد و در بازار سیاه، شارژِ همان کپسولِ خالی تا ۴۰۰ هزار تومان آب میخورد. کارگر باید بخشی از دستمزدِ ناچیزش را بدهد تا فقط بتواند غذایی برای زنده ماندن روی اجاق گاز بپزد. ثروتِ این شهر، از لولههای قطور به خارج از مرزها یا پایتخت پمپاژ میشود و سهمِ سازندگانِ این تأسیسات، غلتاندنِ کپسولهای سنگین در خیابان است.
اما ترکشهای بحران اخیر، تنها به حاشیهنشینها و حیاط خلوتِ کارگاهها اصابت نکرده است؛ در قلب شهر و در پسِ درهای شیشهایِ بخش خدمات نیز زلزلهای خاموش در جریان است. بخش خدمات و هتلداری که نبضش با حضور تجار و گردشگران میتپید، به یکباره و ناگهان فلج شد.
پیگیریهای میدانی و روایات بیواسطهی بدنه کارگری نشان میدهد که «هتل هرمز»، یکی از بزرگترین هتلهای شهر، پس از فروردینماه دست به تعدیلِ گستردهی نیروهای خود زده و حدود ۱۵۰ نفر از کارگرانش را از نیروهای بخش خانهداری و نظافت گرفته تا آشپزخانه و باغبانها راهی خانه کرده است. وضع در «هتل هما» از این هم بحرانیتر است؛ هتلی که روزگاری باشکوه و پررونق بود، حالا تنها با نگهداشتنِ حدود ۱۰ نفر از نیروهای کلیدی مجموعه، عذرِ مابقی بدنه کارگری خود را خواسته است.
در سطح شهر نیز فروشگاههای بزرگ و زنجیرهای چون «خانه شیوا» دست به تعدیل نیرو زدهاند. یکی از جوانانی که در این فروشگاه کار میکرد و حالا جویای کار است، میگوید: «از فروردین که تعدیل نیرو کردند، بیکارم. هیچ خانوادهای در هرمزگان نیست که از ترکشهای بحران اخیر آسیب ندیده باشد.»
اخیراً «شرایط جنگی» بهانهی خوبی بود تا نقاب از چهرهی قوانینِ کار در این شهر برداشته شود. اسکله شهید رجایی که روزگاری نبض واردات کشور بود، به کما رفت. آمارها همیشه پشت دیوارهای سیمانیِ «منطقه ویژه» پنهان میمانند، اما شنیدههای موثقِ میدانی و آمارهای فعالان کارگری منطقه از بیکاریِ بیش از ۲ هزار نفر در این اسکله حکایت دارد.
داستان اما در صنایع کشتیسازی و فولاد، مرثیهای تمامعیار است. با حمله و آسیب دیدنِ مجتمع کشتیسازی «شهید درویشی» در جریان حملات دشمن متخاصم، انبارها و بخشهای زیرساختیِ آن دچار خسارت جدی شد و موجِ توقف کار، شرکتهای مجاور را هم درنوردید. شرکتهایی مانند «بحر گسترش» و «پرشیا هرمز» زخمیِ این بحران شدند و تنها مجموعههایی چون «ندیم گسترش» و «مبین سازه» توانستند نیمهجانی از خطوط خود را حفظ کنند. بر اساس گزارشهای دریافتی از تشکلهای مستقل کارگری، تنها در مجتمع شهید درویشی، حدود ۵۰۰ کارگر اخراج شدهاند. در صنعت فولاد نیز، کارخانه «مادکوش» با چراغِ خاموش، تعدادی از نیروهای خود را تعدیل کرد.
اما در میانهی این آوارِ اقتصادی، آنچه استخوانسوز است، عزم و وفاداریِ یکطرفهی طبقهی کارگر به چرخهی تولید است. کارگران در دمای بالای ۵۰ درجه و شرجیِ خفهکننده، با حقوقهای فریز شده، بدون دریافت اضافهکاری و با مطالباتِ معوقه، هنوز با هر ضرب و زوری شده کوره و خطوط را سر پا نگه داشتهاند؛ «سرمایه» اما تعهدی به آنها ندارد.
امید، یکی از کارگرانِ کشتیسازی است که پس از پایان شیفتش، با چشمانی سرخ از بیخوابی و خستگی، پشت فرمانِ اسنپ نشسته است. او میگوید: «در کشتیسازی کار میکنم. حقوقها را نصف کردهاند، افزایش حقوق سال جدید را روی کاغذ آوردند اما به حسابمان نمیریزند. بهانهشان چیست؟ میگویند جنگ شده! ما همیشه سه-چهار ماه حقوق معوقه داشتیم، الان همان اضافهکاریها را هم بُریدند. اما کارگرها هنوز ایستادهاند و کار میکنند، چون نمیخواهند همین رمقِ نیمبندِ تولید هم خاموش شود.»
امید تنها نیست. این روزها در بندرعباس، سوار هر تاکسی اینترنتی که بشوید، رانندهاش یا کارگرِ اخراجیِ یکی از صنایع است، یا کارگری که در شیفتِ استراحت برای جبرانِ کسریِ سفرهی خانواده مسافرکشی میکند. احمد، نیروی متخصصِ پالایشگاه که روزگاری ماهی خیلی بیشتر از ۲۰ میلیون تومان درآمد داشت، حالا با پرایدی فرسوده در خیابانها پرسه میزند: «پالایشگاه که خوابید، چندتا شرکت پیمانکاری کلاً بساطشان را جمع کردند و رفتند. ما ماندیم و خیابان. اسنپ کار میکنم، ولی با این هزینههای بنزین و استهلاک، رانندگی اصلاً صرف نمیکند. رفیقم از سرِ بیپولی، کنار جاده دبهی بنزین میفروشد.»
امروز اسنپ در بندرعباس، دیگر یک شغلِ خدماتی نیست؛ پناهگاهِ موقتِ لشکری از کارگرانِ صنعتی است که سیستم، آنها را از چرخهی تولید به بیرون پرتاب کرده است.
بندرعباس امروز، یک تابلوی تمامعیار از عملکردِ عریانِ ساختارِ اقتصادیِ فعلی است. ما با چند تخلفِ اداری یا کمکاریِ یک مدیرِ میانی روبهرو نیستیم؛ ما با یک «معماریِ برای استثمار» مواجهیم.
پیمانکاران در زمانهی صلح و رونق، ارزش افزودهی تولید و دسترنج کارگر را میمکند و به محض وقوع بحران، با استناد به فورسماژور، ناپدید میشوند. «مناطق ویژهی اقتصادی» نیز دقیقاً برای همین روزها طراحی شدهاند؛ مناطقی که کارفرمای اصلی خود را پشتِ شرکتهای پیمانکاری پنهان میکند.
اما فاجعهی عمیقتر اینجاست که عموم این کارگرانِ اخراجشده پس از گذشت حدودِ ۵ ماه از اخراج ناخواسته، حتی نتوانستهاند «بیمه بیکاری» بگیرند. دلیل آن دیگر صرفاً قراردادهای کوتاهمدت نیست؛ مسئله، رویکردِ کلانِ سازمان تأمین اجتماعی و حاکمیت است که به هر طریقی به دنبال کاهشِ مدامِ هزینههای خویش است. وقتی میدانند کارگرِ حاشیهنشین رسانهای ندارد و صدای این مردمِ خسته از پسِ این شرجیِ سنگین، به جایی نمیرسد، سیستم به راحتی ابتداییترین حقوقشان را مصادره میکند تا بارِ بحران را تماماً روی شانههای ضعیفترین طبقه بیندازد.
برای تکمیلِ روایتِ این فاجعه، تلاش کردیم تا صدای رسمیِ این مجموعهها را هم بشنویم، اما هیچکدام از اسکلهها، صنایع و کارخانهها اجازه حضور میدانی به ما ندادند. آنها با «امنیتی خواندنِ شرایط»، دیوارها را بالا کشیدند و درها را به روی رسانه بستند. زمانی هم که در راهروهای ادارات به سراغ مسئولان استانی رفتیم، پاسخ قابل قبولی نگرفتیم. تلاشهای ما برای گرفتن پاسخی شفاف به درِ بسته خورد….
اینجا، در این هوای دمکرده، کارگرانِ فولاد، پالایشگاه و کشتیسازی با دستهای پینهبسته، چرخِ لنگانِ اقتصادی را میچرخانند که سودش در کلانشهرها و برجهای شیشهای انباشت میشود، اما هزینهی بحران و رکودش را کارگرِ حاشیهنشینِ «کمربندی» با سفرههای خالی و کپسولهای گازِ نجومی میپردازد. این شهری است که با عجله ساخته شد، و حالا با عجله، در حالِ بلعیدنِ سازندگانِ خویش است.
برای عضویت در کانال رصد روز کلیک کنید