با اینحال، توافق عمر چندانی نداشت و اکنون نهتنها تبادل حملات موشکی و پهپادی میان تهران و واشنگتن از سر گرفته شده، بلکه تجارت از طریق تنگه هرمز نیز دوباره دچار اختلال شده است.
شکست تفاهم تعجبی نداشت
صنم وکیل و نیل کویلیام در فارنافرز نوشتند: شکست این تفاهمنامه اصلا اتفاقی غیرمنتظره نبود، چرا که تنها مهمترین اختلافات دو کشور را به آینده موکول میکرد. این دقیقا ادامه همان رویکردی است که دونالد ترامپ بارها در سیاست خارجی خود به کار گرفته است.
در این شیوه، اختلافات بنیادی کنار گذاشته میشوند تا ابتدا یک توافق محدود و فوری حاصل شود، اما همین موضوع باعث میشود بحران فقط به تعویق بیفتد، نه اینکه حل شود.
تفاهمنامه ایران و آمریکا تنها نمونه این رویکرد نیست. ترامپ پیشتر در غزه نیز این شیوه را آزموده بود.
از زمان آتشبس اکتبر ۲۰۲۵، اگرچه شدت درگیریهای نظامی کاهش یافته، اما حماس همچنان سلاحهای خود را در اختیار دارد. در این میان، بیش از ۸۰۰ فلسطینی جان باختهاند، روند بازسازی غزه در عمل آغاز نشده و اسرائیل همچنان حدود ۷۰ درصد این باریکه را در اختیار دارد.
به همین ترتیب، توافقهای ابراهیم که در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ میان اسرائیل و چند کشور عربی امضا شد، توانست منافع سیاسی و اقتصادی کوتاهمدتی برای طرفهای مختلف ایجاد کند، اما مسئله فلسطین را بدون راهحل رها کرد. این توافقها نیز بر پایه همان منطق معاملهمحور شکل گرفتند؛ یعنی تأمین منافع فوری بدون پرداختن به ریشههای بحران.
توافقهای محدود جایگزین صلح پایدار نمیشوند
البته توافقهای محدود از اساس بد نیستند. توافقات آتشبس، تبادل اسرا یا توافقهای بشردوستانه میتوانند از گسترش جنگ جلوگیری کنند و جان انسانها را نجات دهند. اما مشکل زمانی آغاز میشود که این توافقهای محدود، جایگزین یک روند سیاسی جامع شوند. در چنین شرایطی، آتشبس دیگر مقدمهای برای صلح نیست، بلکه صرفا فرصتی است تا طرفهای درگیر از آن برای بازسازی توان نظامی و آماده شدن برای دور بعدی جنگ استفاده میکنند.
به همین دلیل، اگر پس از هر توافق محدود، مذاکراتی جدی درباره ریشههای اختلاف آغاز نشود، احتمال بازگشت درگیریها بسیار زیاد خواهد بود.
چرا خاورمیانه بیش از هر منطقه دیگری از این رویکرد آسیب میبیند؟
یکی از ویژگیهای منحصر به فرد خاورمیانه، وابسته بودن بحرانهای آن به یکدیگر است؛ به این صورت که تنش در یک نقطه به سرعت بر سایر پروندههای منطقهای نیز اثر میگذارد.
برای مثال، اختلاف ایران و آمریکا تنها به روابط دو کشور محدود نمیشود، بلکه با امنیت خلیج فارس، وضعیت یمن، لبنان، سوریه، عراق، مسئله فلسطین و امنیت انرژی جهان گره خورده است.
به همین دلیل، اگر تنها یکی از این بحرانها بهطور موقت مهار شوند، فشارها از مسیر دیگری دوباره خود را نشان خواهند داد و بیثباتی به شکلی تازه بازخواهد گشت.
چرخهای که جنگ را تکرار میکند
برای توضیح وضعیت موجود، باید از مفهوم «معضل امنیتی» استفاده کرد.
نویسنده مدعی شد: از نگاه تهران، توسعه برنامه هستهای، افزایش توان موشکی و حفظ شبکه گروههای همپیمان منطقهای، ابزارهایی برای جلوگیری از فشار خارجی و حمله نظامی هستند.
اما همین اقدامات از دید اسرائیل و آمریکا تهدیدی مستقیم علیه امنیت آنها محسوب میشود. در نتیجه، هر اقدامی که ایران برای افزایش امنیت خود انجام میدهد، احساس ناامنی بیشتری در طرف مقابل ایجاد میکند و واکنش متقابل را به دنبال دارد.
این چرخه به مرور تشدید میشود؛ ایران توان نظامی خود را افزایش میدهد، آمریکا و اسرائیل فشارها و حملات خود را بیشتر میکنند و تهران نیز در پاسخ بر توسعه توان بازدارندگی خود اصرار میورزد.
بنابراین، تا زمانی که یک چارچوب سیاسی گسترده این چرخه را تغییر ندهد، جنگ میان ایران و آمریکا هر بار با شکلی تازه دوباره شعلهور خواهد شد.
هشدار تاریخ؛ اروپا پیش از جنگ جهانی اول تا خاورمیانه امروز
برای توضیح خطرهای دیپلماسی معاملهمحور، باید به تجربه اروپا در آستانه جنگ جهانی اول رجوع کرد.
نظم بینالمللی کنونی شباهتهای قابل توجهی با شرایط اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم پیدا کرده است؛ دورهای که دولتها به جای حفظ یک نظم مشترک، بیش از پیش به دنبال منافع کوتاهمدت بودند و همکاریهای جمعی جای خود را به رقابت و بیاعتمادی داد.
پس از شکست ناپلئون، قدرتهای اروپایی در قالب نظام هماهنگی قدرتهای اروپا، سازوکاری برای مدیریت اختلافات ایجاد کرده بودند. این نظام بر پایه گفتوگو، توازن قوا و مسئولیت مشترک برای حفظ ثبات قاره شکل گرفته بود. در این چارچوب، دولتها خود را رقیب یکدیگر نمیدانستند، بلکه بقای نظم موجود را نیز در راستای منافع خود ارزیابی میکردند.
اما این ساختار به تدریج تضعیف شد. رشد ملیگرایی، رقابتهای استعماری و شکلگیری آلمان و ایتالیا باعث شد دولتها بیش از گذشته بر منافع فوری خود تمرکز کنند. گفتوگوهای منظم میان قدرتها کاهش یافت، اعتماد متقابل از میان رفت و هر بحران به فرصتی برای کسب امتیاز تبدیل شد.
اما درست در آستانه جنگ جهانی اول، قدرتهای اروپایی عملا قواعد پیشین را کنار گذاشته بودند و سیاست خارجی خود را بر پایه معاملات مقطعی، نمایش قدرت و حفظ اعتبار کوتاهمدت تنظیم میکردند.
ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند در سال ۱۹۱۴، در شرایطی رخ داد که دیگر هیچ سازوکار مؤثری برای مهار بحران وجود نداشت. بنابراین آنچه میتوانست یک بحران منطقهای میان اتریش مجارستان و صربستان باشد، به سرعت به جنگی فراگیر تبدیل شد؛ چرا که هر کشوری تنها منافع فوری خود را درنظر میگرفت و هیچ چارچوب مشترکی برای جلوگیری از تشدید بحران باقی نمانده بود.
تصمیمات آلمان، روسیه، فرانسه و بریتانیا همگی تحت تأثیر همین منطق معاملهمحور اتخاذ شد؛ منطقی که در آن هر کشور بیش از آنکه به ثبات جمعی بیندیشد، نگران از دست دادن اعتبار یا عقب ماندن از رقبا بود. همین محاسبات کوتاهمدت در نهایت میلیونها نفر را وارد جنگی ویرانگر کرد.
سیاست خارجی معاملهمحور ترامپ
نظم بینالمللی امروز نیز در حال تجربه تحولی مشابه است. نهادهای چندجانبه ضعیفتر شدهاند، رقابت قدرتهای بزرگ افزایش یافته و بسیاری از دولتها دیگر تمایلی به سرمایهگذاری روی پروژههای بلندمدت دیپلماتیک ندارند.
در چنین فضایی، دونالد ترامپ هم خود به نوعی محصول این روند است و هم یکی از مهمترین تقویتکنندگان آن.
دونالد ترامپ به روابط بینالملل مانند مجموعهای از معاملات تجاری نگاه میکند. او اتحادهای سنتی آمریکا را نه تعهداتی پایدار، بلکه توافقهایی قابل مذاکره میداند که باید بر اساس سود و زیان لحظهای ارزیابی شوند.
در این چارچوب، رئیسجمهور آمریکا بیش از آنکه بر وزارت خارجه، نهادهای دیپلماتیک یا سازوکارهای چندجانبه تکیه کند، به حلقهای کوچک از مشاوران نزدیک و روابط شخصی خود با رهبران خارجی اعتماد میکند.
به عنوان نمونه، میتوان به تصمیم ترامپ در سال ۲۰۲۵ برای تغییر سریع سیاست آمریکا در قبال سوریه اشاره کرد؛ تصمیمی که بیش از هر چیز تحت تأثیر روابط شخصی او با محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، و احمد الشرع، رئیسجمهور سوریه، قرار داشت. آمریکا در فاصلهای کوتاه دولت جدید سوریه را به رسمیت شناخت، بخش بزرگی از تحریمها را لغو کرد و موانع بازسازی این کشور را کاهش داد.
در ابتدا دولتهای عربی حوزه خلیج فارس از این شیوه استقبال کردند. آنها از سیاستهای دولت بایدن درباره حقوق بشر، انرژیهای پاک و نبود تضمینهای امنیتی ناراضی بودند و تصور میکردند ترامپ شریک قابل اعتمادتری خواهد بود.
سفر ترامپ به کشورهای خلیج فارس در سال ۲۰۲۵ نیز این تصور را تقویت کرد. در جریان این سفر، قراردادهای چندصد میلیارد دلاری در حوزه تسلیحات، فناوری، هوانوردی و سرمایهگذاری امضا شد. همزمان، اعضای خانواده ترامپ نیز از طریق پروژههای املاک و رمزارز با شرکتهای وابسته به خاندانهای حاکم عربی وارد همکاریهای اقتصادی شدند؛ موضوعی که نگرانیهاییهایی را درباره امکان خرید نفوذ سیاسی در واشنگتن ایجاد کرد.
با اینحال، این تصور که دسترسی مستقیم به ترامپ معادل نفوذ بر سیاستهای آمریکا است، خیلی زود نادرست از آب درآمد.
نمونه نخست، حمله اسرائیل به ساختمانی در قطر بود که با هدف ترور اعضای حماس حاضر در مذاکرات انجام شد. در این میان، دوحه نه توان جلوگیری از این اقدامات را داشت و نه میتوانست بر تصمیمات نزدیکترین متحد آمریکا در منطقه تأثیر بگذارد.
نمونه مهمتر نیز آغاز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اوایل سال جاری بود. کشورهای خلیج فارس ماهها تلاش کردند تا دولت ترامپ را از اقدام نظامی منصرف کنند، اما موفق نشدند.
در ادامه، ایران پایگاههای آمریکایی، زیرساختهای انرژی و مراکز اقتصادی کشورهای عربی را هدف قرار داد و با بستن تنگه هرمز، خسارتهای سنگینی به اقتصاد منطقه وارد کرد؛ خسارتهایی که جبران آنها برای برخی کشورهای خلیج فارس سالها زمان خواهد برد.
مسئله فلسطین با توافق ابراهیم حل نشد
در این چارچوب، توافقهای ابراهیم نیز نمونه دیگری از محدودیتهای دیپلماسی معاملهمحور هستند. این توافقها اگرچه در ظاهر دستاوردی مهم برای سیاست خارجی دولت ترامپ محسوب میشدند، اما یکی از قدیمیترین بحرانهای منطقه را به جای حل کردن، نادیده گرفت.
برای دههها، کشورهای عربی اعلام میکردند که عادیسازی روابط با اسرائیل را به تشکیل کشور مستقل فلسطین و پایان اشغال سرزمینهای فلسطینی مشروط کردهاند. اما از سال ۲۰۲۰، چند کشور عربی این سیاست را کنار گذاشتند و در قالب توافقهای ابراهیم روابط خود را با اسرائیل عادی کردند.
در مقابل، هر یک از این کشورها امتیازاتی مشخص از آمریکا دریافت کردند؛ از همکاریهای امنیتی و نظامی گرفته تا قراردادهای اقتصادی و حتی حمایت سیاسی از برخی مطالبات ارضی.
برای مثال، آمریکا در ازای عادیسازی روابط مراکش با اسرائیل، حاکمیت رباط بر صحرای غربی را به رسمیت شناخت.
با اینوجود، اگرچه این توافقات منافع کوتاهمدتی برای طرفهای امضاکننده ایجاد کردند، اما مسئله فلسطین بدون هیچ راهحل مشخصی رها شد؛ موضوعی که در نهایت به یکی از عوامل تشدید بحرانهای بعدی تبدیل شد.
نویسندگان مدعی شدند: حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نیز تا حدی با هدف جلوگیری از پیوستن عربستان سعودی به روند عادیسازی روابط با اسرائیل انجام شد. از این منظر، نادیده گرفتن مسئله فلسطین نهتنها صلح ایجاد نکرد، بلکه زمینه انفجار دوباره خشونت را فراهم ساخت.
در چنین شرایطی، این مردم فلسطین هستند که همچنان بهای این رویکرد را میپردازند. طرح ۲۰ مادهای ترامپ برای پایان بحران غزه نیز عملا متوقف شده و توجه واشنگتن به پروندههای دیگر معطوف شده است. در نتیجه، هرچه درباره غزه مطرح میشود بیشتر به پروژههای اقتصادی و گردشگری شباهت دارد تا برنامهای برای حل مسائل سیاسی، اداره این منطقه یا بازسازی آن.
بازگشت کامل به جنگ؟
اکنون تفاهمنامه ایران و آمریکا نیز اعتبار خود را از دست داده است. دو کشور دوباره وارد چرخه حملات نظامی شدهاند و خطر گسترش جنگ بیش از هر زمان دیگری احساس میشود.
آنها هشدار میدهند که اگر اسرائیل به این نتیجه برسد که مذاکرات به پایان رسیده، یا ایران در حال بازسازی توان موشکی، احیای شبکه نیروهای همپیمان یا از سرگیری فعالیتهای هستهای است، احتمال بازگشت تلآویو به جنگ بسیار بالا خواهد بود.
در همین حال، احتمال ورود دوباره حوثیهای یمن نیز وجود دارد. این گروه که بین سالهای ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ بارها کشتیهای عبوری از بابالمندب را هدف قرار داده بود، در بخش عمده درگیریهای سال ۲۰۲۶ نقش محدودی ایفا کرد، اما اکنون نشانههای تازهای از تشدید تنش دیده میشود.
نویسندگان یادآوری میکنند که در ۱۳ ژوئیه، عربستان سعودی و حوثیها پس از چند سال آتشبس دوباره به تبادل حملات پرداختند و تنها یک هفته بعد، حوثیها از آغاز محاصره دریایی عربستان خبر دادند.
اگر همزمان بابالمندب و تنگه هرمز با اختلال مواجه شوند، پیامدهای اقتصادی آن حتی از بحرانهای ماههای گذشته نیز گستردهتر خواهد بود و میتواند تجارت جهانی و بازار انرژی را با شوکی جدی روبهرو کند.
خطر شکلگیری بلوکهای جدید امنیتی در خاورمیانه
جنگهای سه سال اخیر ممکن است تنها آغاز یک روند خطرناکتر باشند.
همانگونه که بحرانهای بالکان در سالهای پیش از جنگ جهانی اول زمینهساز شکلگیری جنگ شد، تحولات کنونی نیز میتوانند در دهه آینده به رویاروییهای بزرگتر منجر شود. نشانههای این روند از هماکنون دیده میشود. مصر، پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه همکاریهای امنیتی خود را گسترش دادهاند، در حالی که اسرائیل و امارات نیز روابط نظامی و اطلاعاتی خود را بیش از گذشته تقویت کردهاند.
اگرچه این ائتلافها هنوز به استحکام اتحادهای نظامی اروپا در آستانه جنگ جهانی اول نیستند، اما میتوانند به تدریج همان معضل امنیتی را بازتولید کنند؛ وضعیتی که در آن هر اقدام دفاعی یک کشور، از سوی طرف مقابل به عنوان مقدمهای برای حمله تلقی میشود.
همزمان، کشورهای خلیج فارس نیز در حال تقویت توان موشکی و پهپادی خود هستند و از فناوریهای ترکیه و اوکراین بهره میگیرند. این روند اگرچه ممکن است توان دفاعی این کشورها را افزایش دهد، اما احتمالا ایران را نیز به توسعه بیشتر توان نظامی خود سوق خواهد داد و مسابقه تسلیحاتی تازهای را در منطقه رقم خواهد زد.
نبود خطوط تماس نظامی مستقیم میان ایران، آمریکا و کشورهای عربی، فقدان سازوکارهای اطلاعرسانی درباره رزمایشها و همچنین نبود قواعد مشترک درباره استفاده از موشکها و پهپادها، خطر بروز درگیریهای ناخواسته را بیش از پیش افزایش داده است.
اگر توافق دائمی نشود، منطقه وارد جنگ فرسایشی میشود
البته دیپلماسی معاملهمحور را نباید به طور کامل کنار گذاشت. توافقهای محدود میتوانند از شدت بحران بکاهند و فرصتی برای مذاکره ایجاد کنند، اما تنها زمانی مؤثر خواهند بود که بخشی از یک روند سیاسی گستردهتر باشند.
نویسندگان در پایان مدعی شدند: یک توافق پایدار میان ایران و آمریکا باید فراتر از آتشبس یا تفاهمهای موقت باشد. چنین توافقی میتواند شامل کاهش تحریمها در برابر محدودیتهای قابل راستیآزمایی بر برنامه هستهای و ذخایر اورانیوم غنیشده ایران، ارائه تضمینهای معتبر از سوی آمریکا و اسرائیل برای خودداری از حملات جدید، ایجاد چارچوبی اجرایی برای حفظ آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز و همچنین آغاز گفتوگوهای امنیتی میان ایران و کشورهای عربی درباره عدم مداخله و عدم تجاوز باشد.
همچنین توافق دوجانبه تهران و واشنگتن میتواند در نهایت در قالب یک سازوکار امنیتی فراگیر در خاورمیانه ادغام شود؛ نهادی مشابه توافقات هلسینکی در دوران جنگ سرد که بتواند محلی دائمی برای گفتوگو میان ایران، کشورهای عربی و اسرائیل درباره مسائل امنیتی باشد.
آژانس بینالمللی انرژی اتمی هم میتواند مسئول نظارت بر تعهدات هستهای ایران باشد و آمریکا، اروپا و سازمان ملل نیز اجرای تدریجی کاهش تحریمها را بر اساس میزان پایبندی تهران مدیریت کنند. در این میان، کشورهایی مانند عمان، قطر و پاکستان نیز میتوانند نقش میانجی و کانال ارتباطی برای جلوگیری از تشدید بحرانها را بر عهده بگیرند.
بنابراین، هرچند دستیابی به چنین توافق جامعی در شرایط کنونی دشوار به نظر میرسد، اما ممکن است از یک توافق محدود و مقطعی عملیتر باشد؛ چرا که برخلاف معاملههای کوتاهمدت، به نگرانیهای امنیتی همه بازیگران به صورت همزمان پاسخ میدهد و انگیزه بیشتری برای پایبندی به توافق ایجاد میکند.
اگر خاورمیانه کنونی همچنان فاقد یک روند سیاسی فراگیر باقی بماند، منطقه به سمت وضعیتی از درگیری دائمی و فرسایشی حرکت خواهد کرد؛ وضعیتی که در نهایت هیچیک از بازیگران توان تحمل هزینههای آن را نخواهند داشت.















