گزارشی از از روزهاي چهارم و پنجم جنگ و حملات امريكا و اسراييل به پايتخت؛

داغ جنگ!!!

بعد از اولين حملات موشكي امريكا و اسراييل به خيابان‌هاي جمهوري و پاستور تهران، راسته كتابفروشي‌ها و مغازه‌هاي تئاترشهر تا ميدان انقلاب، همگي تعطيل كردند.

به گزارش رصد روز، ايستگاه متروي تئاترشهر، يك نمايشگر ديجيتالي اعلام ورود قطار از مسير شرق به غرب نصب كرده است. ظهر سه‌شنبه، در چهارمين روز جنگ، به نمايشگر خيره شده‌ام. تصوير كارتوني يك قطار را در ايستگاه دروازه دولت نشان مي‌دهد و اعلام مي‌كند كه قطار تا 6 دقيقه بعد به ايستگاه تئاترشهر مي‌رسد. قطار كارتوني، از جايش تكان نمي‌خورد. 6 دقيقه هم مي‌گذرد ولي قطار كارتوني همان‌طور در ايستگاه دروازه دولت ثابت مانده است. ناگهان تصوير قطار از روي صفحه نمايشگر محو مي‌شود. جنگ هم همين كار را مي‌كند.

عصر سه‌شنبه، موشكي كه به ساختمان ستاد ژاندارمري شليك شد، با اين بناي زيبا و معماري خيره‌كننده‌اش همين كار را كرد. تا ساعت 3 و نيم بعدازظهر سه‌شنبه، ساختمان سيماني ژاندارمري سر جا بود و بعد از ساعت 3 و نيم، آواري بر جا بود و بس. حدود ساعت 9 شب مي‌روم ميدان انقلاب. از ابتداي خيابان كارگر جنوبي، مي‌شود نور پروژكتورهاي خيره به آوار و دهان گشاده لودر براي جمع كردن آن همه خرده‌سنگ و آجر و شيشه و آهن را ديد. ده‌ها مامور مسلح و امنيتي، ابتداي خيابان كارگر جنوبي ايستاده‌اند و اجازه ورود به سمت آوار را نمي‌دهند.

يكي از ماموران مي‌گويد 6 جسد از داخل ساختمان بيرون آورده ولي از تعداد كشته‌هاي خياباني خبري ندارد. يكي ديگر از ماموران كه خيلي اصرار دارد هر چه زودتر از شر من خلاص شود، مي‌گويد كه هنوز يك بمب عمل نكرده داخل ساختمان هست كه هر لحظه امكان دارد منفجر شود و بنابراين، من بايد هر چه سريع‌تر اين محوطه را ترك كنم. از جمالزاده جنوبي، كوچه‌هايي هست كه تا كارگر جنوبي مي‌رود و يكي از كوچه‌ها، چشم در چشم آوار ساختمان ژاندارمري در مي‌آيد.

از نيمه‌هاي كوچه و هر چه نزديك‌تر به خيابان كارگر جنوبي، وقتي راه مي‌روم، خرده گچ و شيشه‌هايي كه سطح آسفالت را پوشانده زير كفش‌هايم خردتر مي‌شود. 6 ساعت از موشك‌باران ساختمان ژاندارمري گذشته ولي هواي كوچه، پر است از بوي دود و تلخي سوختگي. اوايل كوچه، چراغ يكي، دو خانه پشت شيشه‌هاي ترك خورده روشن است ولي از سه يا چهار ساختمان قبل از انتهاي كوچه، تمام شيشه‌ها شكسته و پشت پنجره‌هاي بي‌شيشه، فقط تاريكي است و تاريكي. اين محدوده و تمام كوچه و خيابان‌هاي دور و اطراف ميدان، ادامه چهره فرهنگي خيابان انقلاب است و پر از دفاتر نشر و ترجمه و صحافي و تايپ و جلد‌سازي و چاپ و امورات مرتبط با كتاب و مجله.

روبه‌روي آوار، ساختماني 8 يا 10 طبقه و تجاري است به درازاي فاصله بين دو كوچه رشتچي و مهديزاده؛ چيزي در حدود 200 قدم. يك ساختمان قديمي با نماي معمول دهه‌هاي 50 و 60، از همان‌ها كه در هر طبقه، يكي در ميان، پنجره است و پوشش كاذب و تزييني آبي رنگ و همه هم در قاب‌هاي آلومينيومي. تمام شيشه‌هاي ساختمان خرد شده و پوشش‌هاي كاذب هم تركيده. خيابان كارگر جنوبي تا جايي كه به چشم مي‌آيد، در تاريكي فرو رفته جز همين تكه و همين آواري كه زير نور پروژكتورها مي‌درخشد. آوار به‌جا مانده از ساختمان كهنه ژاندارمري هم زيباست اگرچه كه در اين 80 و چند ساله بعد از ساختش، اين ساختمان چند بار بازسازي و نوسازي شد و باز هم كاربري نظامي و انتظامي داشت ولي معماري زيبايش و مثلا آن ستون‌هاي رومي سر در قديمي را حفظ كردند و حالا، همه‌ چيز فرو ريخته جز همان ستون‌ها و آوار هم، پشت همان ستون‌ها كپه شده است. آوار ساختمان ژاندارمري، با پس‌زمينه سياه پشت سرش و نور زرد رنگي كه چشم پروژكتورها بر پيكر منهدم شده‌اش مي‌تابد، تعبير زيباي جمله‌اي است كه چند وقت قبل خوانده بودم: «شر به شكوه مي‌رسد.»

ماموري كه دورتر از آوار و روي خرده شيشه‌ها ايستاده، مي‌گويد كه معلوم نيست در زمان حمله موشكي چند نفر داخل ساختمان بوده‌اند ولي از زير اين آوار (دستش را رو به توده درهم فشرده سنگ و آجر و آهن مي‌گيرد) آدم زنده بيرون نمي‌آيد. پسر جواني كه عضو بسيج است و دقايقي قبل از حمله، براي تحويل پست حفاظت به ميدان انقلاب آمده بود و حالا هم صورتش را با ماسك سياه‌رنگ پوشانده، مي‌گويد كه قبل از انفجار، در ضلع جنوب غربي ميدان انقلاب و رو به خيابان آزادي ايستاده بود و شدت موج انفجار در حدي بود كه براي يك لحظه تعادلش را از دست داد و وقتي به پشت سر و ساختمان ژاندارمري نگاه كرد، توده‌اي در حال سوختن در شعله‌ها ديد و همان لحظه كوبيد توي سرش، چون مي‌دانست كه با اين آوار و آتش، هيچ كسي در اين ساختمان زنده نمانده است. امدادگران هلال‌احمر، لابه‌لاي آوار راه مي‌روند و ماموران برق و گاز، در حال حركت به سمت ميدان انقلاب و ماشين‌هايشان هستند.

از صبح شنبه و بعد از اولين حملات موشكي امريكا و اسراييل به خيابان‌هاي جمهوري و پاستور تهران، راسته كتابفروشي‌ها و مغازه‌هاي تئاترشهر تا ميدان انقلاب، همگي تعطيل كردند و حتي بساط دستفروش‌ها هم جمع شد. ماموري كه سه‌شنبه شب در ضلع جنوب شرقي ميدان انقلاب نگهباني مي‌داد و حوصله جواب و حرف هم نداشت، فقط به اين اكتفا كرد كه اصلا در زمان انفجار نترسيده و زمان حمله موشكي هم هيچ كسي جز ماموران در ميدان انقلاب نبوده است. صاحب دكه سيگار و بيسكويت‌فروشي نبش خيابان جمالزاده مي‌گويد وقتي صداي انفجار آمد، طوري ترسيد كه از دكه بيرون پريد و به سمت ميدان آزادي دويد ولي بعد از چند دقيقه كه احساس كرد اوضاع امن است، به سمت دكه‌اش برگشت و همين زمان بود كه تكه‌هاي شيشه و آوار پرتاب شده به داخل پياده‌رو را ديد. در خيابان انقلاب به سمت ميدان آزادي، دو تا ساندويچ‌فروشي هست. يكي‌شان، با غذاهاي مدرن‌تري كه در آشپزخانه پنهان از چشم مشتري مي‌پزند و يكي با فلافل و بندري و از اين جور چيزهايي كه روي صفحه چدني داغ و جلوي چشم مشتري زير و رو مي‌شود. كارگران اين دومي، ترس بيشتري دارند و فقط اين جمله را دو بار پشت سر هم تكرار مي‌كنند كه «ما نرفتيم توي ميدون. ما اونجا نبوديم.»

كارگران مغازه اولي، جسورترند ولي آنها هم چيز زيادي براي گفتن ندارند و فقط مي‌گويند كه بعد از انفجار از مغازه بيرون نرفته‌اند ولي شدت موج انفجار خيلي زياد و در حدي بود كه تا 10 دقيقه بعد از انفجار، گوش‌هايشان گرفته بود و چيزي به درستي و وضوح نمي‌شنيدند ….

حرف‌هاي اين روزهاي مردم، همگي از همين جنس است، به كجا حمله شده، كجا را زده، چه كسي مجروح شده، فردا كجا را مي‌زند، آيا ديشب هم صداي پرواز هواپيما و انفجار بوده، چقدر دورتر، چقدر نزديك‌تر ……

عصر سه‌شنبه، ساختمان «ايز ايران» را زدند. اين ساختمان حدود 500 قدم تا خانه من فاصله دارد. ظهر چهارشنبه -‌پنجمين روز جنگ‌- مي‌فهمم كه هدف حمله عصر سه‌شنبه كه موجش، درهاي خانه همسايه را از لولا درآورده، ساختمان ايز ايران بوده. اين را هم، نگهبان مجتمع مسكوني «رونيكا» مي‌گويد؛ مجتمعي كه ديوار به ديوار ساختمان ايز ايران است و حالا مي‌شود بقاياي پژوي له شده و پنجره‌هاي از جا درآمده بعضي واحدهاي جلويي مجتمع را ديد. مي‌خواهم بروم نزديك‌تر و آثار سوختگي «ايز ايران» را ببينم كه آسمان بالاي سرم سنگين مي‌شود و مردي كه در بلوار رونيكا مي‌دود، داد مي‌زند كه «بدو. بدو خانم، اومد. الان مي‌زنه.»

سرباز دژباني نيروي زميني ارتش، با مترو مي‌رود سمت ميدان آزادي. جرات نمي‌كند درباره واحد خدمتش چيزي بگويد، ولي برايم تعريف مي‌كند كه از بعدازظهر تا غروب سه‌شنبه، 16بار آژير خطر در پادگانشان به صدا درآمده و 15بار به پناهگاه دويده‌اند و بار شانزدهم، زمان شام خوردن سربازان و كادر پادگان بوده.

«من ديگه از غذاخوري بيرون نرفتم. فقط صندليم رو عوض كردم كه جلوي شيشه نباشم. رفيقم گفت: بيا بريم پناهگاه. گفتم: نميام، مي‌خوام سير از دنيا برم.»

اين سرباز ولي وقتي از سالن غذاخوري بيرون آمده، با صحنه عجيبي مواجه شده؛ در حالي كه هنوز وضعيت بي‌خطر اعلام نشده بوده و هنوز صداي انفجار از فاصله‌اي نزديك به گوش مي‌رسيده، يكي از افسران كادر را مي‌بيند كه به دليل فاصله زياد تا پناهگاه و ريسك دويدن در محوطه پادگان، پشت درختي پنهان شده و اين سرباز، مي‌رود سمت افسر و به مافوقش مي‌گويد كه هر چه زودتر به پناهگاه برود، چون اين وضع باعث آبرو‌ريزي است و تمام سربازان اين وضعيت را مي‌بينند.

ترس در برابر خطر، واكنش طبيعي تمام موجودات زنده است. نيمه شب سه‌شنبه، آماده مي‌شوم براي خواب كه صداي موتور هواپيما را بالاي سرم مي‌شنوم. انگار كه همسايه طبقه بالا، جاروبرقي مي‌كشد. كوله‌پشتي‌ام را برمي‌دارم كه به سمت ديوار بروم كه «مي‌زند» و به زمين مي‌افتم و دوباره مي‌زند و سومي و چهارمي و سكوت. صداي قلبم را مي‌شنوم كه خودش را به در و ديوار سينه‌ام مي‌كوبد تا از روزنه‌اي بيرون بزند. انگشتان دستم بي‌حس شده و حتي نمي‌توانم كبريت بكشم. ديروز، مردي در واگن مترو براي مسافر كنار دستش مي‌گفت كه ظهر دوشنبه، وقتي ميدان فردوسي را زد، همانجا بوده و از شوك صداي انفجار، زمين خورده و خراش‌هاي روي انگشتانش را نشان مي‌داد. به گوشي تلفن مسافران سرك مي‌كشم؛ آنهايي كه اينترنت پرقدرت دارند، سرشان توي صفحه شبكه‌هاي فارسي‌زبان خارج از كشور است و آنهايي كه اينترنت ملي دارند، صفحات خبر فوري را ورق مي‌زنند؛ همه هم دنبال اخبار جنگ ايران و امريكا و اسراييل. نگهبان مترو مي‌گويد: «خانوم، قوي باش. همه آقايون از شما خانوما مي‌ترسن. شماها نبايد از جنگ بترسين. جنگ كه ترس نداره.»

گزارش: بنفشه سام گیس

عکاس: مجید خواهی

برای عضویت در کانال رصد روز کلیک کنید

مطالب مرتبط

آخرین اخبار