گزارشی از حال و هوای مردم تهران در روزهای جنگ؛

گربه غمگین خاورمیانه!!!

خيابان‌هاي تهران حالا از هميشه خلوت‌تر است.

به گزارش رصد روز، روزهاي اين هفته شبيه باقي روزهاي اين سالِ طولاني نبود؛ نهم اسفندماه 1404 برخي از صبح علي‌الطلوع برخاسته بودند. برخي كمي بيشتر از هميشه خوابيدند. چشم‌هاي همه ساكنان گربه غمگين خاورميانه، حالا روزها و شب‌ها بود كه به ديدن و شنيدن و دوره اخبار پيرامون جنگي قريب‌الوقوع عادت كرده بود. اما مگر مي‌شود به جنگ عادت كرد؟ هيچ كس حتي فكرش را نمي‌كرد، نه آنها كه مدت‌ها بود اخبار را تحليل مي‌كردند و نه مردم عادي كه به فعاليت‌هاي روزمره خود مشغول بودند، هيچ كدام‌شان صبح شنبه نهم اسفندماه، جز دغدغه‌هاي روزانه خود، انتظار صداهاي مهيب در اطراف‌شان را نداشتند.

زنان در حال خريد بودند و با هم قيمت اقلام واجبي كه دوباره افزايش يافته بود را زير و رو مي‌كردند. كودكان تازه از كسلي زنگ اول و امتداد تعطيلي آخر هفته فارغ شده بودند و منتظر اينكه معلم برسد سركلاس، سر به سر هم مي‌گذاشتند. يكي دو دانش‌آموز هم تك‌سرفه‌اي از سوغات انتهاي زمستان و تغيير ناگهاني هواي اسفند را، ميان همكلاسي‌هاي‌شان تخس مي‌كردند. اما هيچ كدام منتظر شنيدن صداي آژير سرخ نبودند. مگر مي‌شود اصلا براي هيچ جنگي از قبل آماده بود؟ هر چقدر هم تيتر خبرها را روزي صد بار از اول زمستان مرور كرده باشي، باز ياد نمي‌گيري آماده باشي با اين صداهاي ريز و درشت قطع نشدني و اين لرزش پنجره‌ها و تيتر سرخ اخبار كه همه تن و بدنت را مي‌لرزاند. ما كل دي و بهمن را نيمه شب از خواب پريديم و روياها و كابوس‌هاي‌مان را به هم دوختيم و شكافتيم. اما اسفندماه ديگر جاني براي‌مان نمانده بود تا نه درباره‌اش حرفي بزنيم و نه حتي شكايتي تازه از روزگار را با خود و ديگران شريك شويم. داشتيم آخرين ماه اين سال طولاني را آرام و كشدار به پيش مي‌برديم. چون قايقراني كه ميان مه آرام مي‌گيرد تا عبور كند از اين غلظتِ ناشناخته.

ساعت از 9 صبح گذشته بود كه مادر دو كودك در خيابان افسريه، داشت فكري براي غذاي ظهر بچه‌ها مي‌كرد كه برادرش تماس گرفت و گفت «برو زودتر بچه‌ها را از مدرسه بردار، بالاخره زد.»

مادر حتي فرصت نكرد زيپ چكمه‌اش را بالا بكشد. دو بار در خيابان نزديك بود زمين بخورد. فقط زنگ خانه همسايه را زد و گفت شما برو دنبال دخترها و من مي‌روم دنبال پسرها. پسركش سركلاس هفتم نشسته و منتظر معلم عربي بود كه وارد شود اما آمدنش كمي طول كشيد. بچه‌ها بي‌قرار آمدن آقا معلم بودند كه ناظم، بي‌هيچ توضيحي همه را از مدرسه بيرون مي‌كند و مي‌گويد برويد خانه. معلمي هم نمي‌آيد سركلاس كه آنها را آرام كند.

فقط بچه‌ها را به بيرون هدايت مي‌كنند. صداها كه شدت مي‌گيرد، بچه‌ها در حياط داد مي‌زدند «موشك زدند.» سريع وسايل‌شان را جمع كردند و از مدرسه خارج شدند. بچه‌ها بين ترس و خوشحالي از تعطيلي مدرسه گير كرده بودند. پسرك مي‌گويد فقط يك‌بار گريه كردم. بچه‌ها بيرون مدرسه منتظر آمدن والدين‌شان بودند با صداهايي كه نمي‌دانستند كي تمام مي‌شود. اين ميان آژير هم روشن شد و اين، شلوغي پياده روها و خيابان‌هاي افسريه را دوچندان كرد. والدين گريه مي‌كردند و در خيابان مي‌دويدند. مادر مي‌دويد تا به مدرسه برسد و پدر بچه‌ها نيز از محل كارش پياده راه افتاده بود تا خود را به خانواده‌اي كه با اضطراب درانتظارش بودند برساند. پدر مي‌گويد «هنوز مي‌گويد كمي مي‌ترسم. جنگ همه‌چيز را خراب مي‌كند.» حالا كمتر مي‌ترسد.

صبح شنبه، دخترك كلاس چهارمي هم سركلاس بود و معلم مشغول تدريس كه مدير مدرسه به كلاس مي‌آيد و بهانه‌اي مي‌آورد و مي‌گويد امروز زودتر تعطيل مي‌شويد. بچه‌ها خوشحال از تعطيلي زودهنگام، ناگهان صداهايي مي‌شنوند كه تكرار مي‌شود. دخترك مي‌گويد «ديگر همه فهميده بوديم كه اتفاقي افتاده است.» بچه‌ها در صف گريه مي‌كردند و به سمت خروجي مدرسه مي‌رفتند. مادران يا خواهران بزرگ‌ترشان به دنبال‌شان آمده بودند. همه با گريه به جست‌وجوي فرزندان‌شان بودند. مادر دو كودكش را پيدا مي‌كند و به خانه مي‌روند. اما صداها همچنان ادامه دارد. پشت چشم‌هاي درشت دخترك هنوز ترس موج مي‌زند و بلاتكليفي از مدرسه‌اي كه معلوم نيست كي باز مي‌شود. اين روزها، والدين براي اين همه سوال جواب روشني ندارند.

ما دهه شصتي‌ها كه تجربه جنگ ايران و عراق را داشتيم، حتي پيش از جنگ 12 روزه و از همان سال‌هاي كودكي و بعدترها بزرگسالي، با هر آژير ممتدي، از جا مي‌پريديم. هر كدام‌مان به شكلي ترس را زيسته بوديم. جمع مي‌شديم در زيرزميني يا در خانه آشنايي و مي‌گفتيم باز حمله هوايي شد. در نهايت صداهاي تهران آنقدر شديد شد كه با خانواده مادري به زيرزميني در كرج رفتيم. جايي داخل يك باغ، چندماه در كنار خاله‌ها و دايي‌ها مانديم. پدربزرگ، كل روز با راديوي خاكستري زيرگوشش، راديوهاي بيگانه را مي‌گرفت. ما كه جز خش‌خش مدام چيزي نمي‌شنيديم اما زمزمه‌هاي پدربزرگ در گوش بزرگ تر‌ها مي‌گفت كه خبرهايي هست. پدربزرگ به هركه حالش نامساعد بود واليومي مي‌داد و آن بخت برگشته گاهي 24 ساعت مي‌خوابيد! بعد از اينكه دونفر با واليوم‌ها يك روز به خواب رفتند، بقيه سعي مي‌كردند آرام بگيرند تا پدربزرگ دست از سرشان بردارد. اما در ذهن ما بچه‌ها تصاوير زيبايي از همان روزها نيز به يادگار ماند. مثلا، ريل قطاري كه هر روز چند نفري از ما از كنارش رد مي‌شديم تا به آن طرف جاده برويم و براي همه بستني قيفي بخريم. اين بستني همه سهم خوراكي كودكي‌هاي ما در آن دوره جنگ بود.

جنگ 12 روزه كه آغاز شد، ديگر سال‌ها بود كه پدربزرگ و راديوي خاكستري و فندك با تصوير مصدقش نبودند. يكي از روزهاي اول جنگ، دقيقا همه جاهايي كه رفته بودم، چند ساعت بعد از حضور من منفجر شدند. حس غريبي بود. از صبح دلم آشوب بود و دقيقا سه نقطه‌اي كه از آنجا گذشته بودم كمي بعد از عبور من، منفجر شدند. اما حتي تا چند روز بعد از شروع جنگ، دلم نمي‌خواست بگويم «جنگ» انگار اين كلمه برايم قابل قبول نبود. تا مدت‌ها شوكه بودم. تازه در روزهاي پاياني و بعد ازآنكه يكي از آشنايان‌مان با اصابت موشك شهيد شد، فهميدم كه جنگ شده است. وقتي سوراخ به جامانده در ميدان نوبنياد را ديدم، يا آن چندخانه در خيابان پاسداران را، انگار از بقاياي به جامانده، از آثار در و ديوار شهري كه دوستش داشتم، تازه فهميدم كه چه شد و من در خاورميانه، روي شانه‌هاي اين گربه غمگين بودم كه سال سختي را مي‌گذراند. حالا دو شب است كه نخوابيده‌ايم. شب اول از صداهايي كه قطع نمي‌شد و شب دوم از كابوس صداهاي شب قبل. حتي در ميانه روز هم صداها آرام نمي‌گرفت و من كه مدام سعي مي‌كردم حواسم به ديگران باشد، حواسم به خودم نبود. اما تا به خودم مي‌آيم مي‌بينم قلبم تير مي‌كشد و اضطراب چون آدامسي مدام كش مي‌آيد در سطح جسم و روحم.

خانه مان در محله‌اي است كه سروصدا بسيار است. در جنگ 12 روزه شب‌ها كه صدا مي‌آمد، مادرم بيدار مي‌شد و مي‌گفت «زدند؟» من مي‌گفتم «نه، بخواب.» يك شب برق‌مان قطع شد و من شمع به دست بالاي سرش ايستاده بودم چون از تاريكي مي‌ترسد. با هرصدايي از اتاقم مي‌پريدم و مي‌آمدم كنار مادرم، انگار با وجود صداهاي نزديك، باز هم تا مي‌گفتم «نزدند!» باورش مي‌شد. ياد فيلم خداحافظ لنين مي‌افتادم و گاهي خودم از زودباوري‌اش و اينكه خودش را به آن راه مي‌زند خنده‌ام مي‌گرفت.

خانم «ز» مثل باقي روزها ، در استخري نزديك خانه‌اش مشغول گپ زدن با دوستانش بود، كه ناگهان گفتند وضعيت عادي نيست و بهتر است همه زودتر استخر را ترك كنيد. با عجله و موي خيس آنقدر سريع لوازمش را برداشت و به خانه رفت كه ويروس‌هاي اسفند، چند روز است حالش را زار كرده و درمان خانگي هم جواب نداد و باز بايد، راهي درمانگاه مي‌شد. خودش مي‌گويد «مُردم از تب و سرما.» حالا وسط اين صداهايي كه قطع نمي‌شود و ميان تلفن‌هايي كه مدام شروع و تمام مي‌شوند، دنبال درمانگاه مي‌گردد.

مادربزرگ دارد 90 سالش مي‌شود. اين را نوه‌اش مي‌گويد. يعني با اين بهاري كه در پيش دارد، نود بهار را خواهد ديد. زني كه از كرونا عبور كرد و بستري شد و آنقدر با آن جنگيد تا پيروز شد. پيرزني كه جهان را ديده است و آنقدر براي دختري كه به اجبار تن به مهاجرت داد، سبزي پاك كرد و زانو زد روي زمين و سبزي‌ها را با اشك خرد كرد و شست و فرستاد كه زانوهايش از توان افتاد. مادربزرگ همه توانش را جمع كرد تا دو سال قبل براي آخرين بار اروپا را سياحت كند و به ديدار دخترش برود كه هنوز اين مهاجرت را بعد از چند دهه تاب نمي‌آورد. دو سال پيش در حالي توانست راهي لندن شود كه به او اجازه پرواز به تنهايي را نمي‌دادند. اما آنقدر محكم ايستاد تا دوباره دخترش را در فرودگاه لندن از ميان آن همه اشك ديد و باز سرپا ماند. حالا كنار پرستارش نشسته است و اخبار را با چشم‌هاي ريز و تيزبين خاكستري‌اش دنبال مي‌كند و نه از صداها مي‌ترسد و نه از جنگ. حتي از مرگ هم نمي‌ترسد كه به قول خودش مدام آن را پس مي‌زند تا زندگي كند.

گلفروش دسته نرگس‌ها را حراج كرده است اما كسي حواسش به عطر آنها نيست. همه يا به دنبال خريد باكس‌هاي آب معدني هستند، يا در صف نان دندان قروچه مي‌روند. اين صف از صبح مدام كش مي‌آيد. نانوا آنقدر آرد دارد كه اين چهارمين بار است كه از اين كوچه مي‌گذرم و همچنان آدم‌هاي تازه مي‌بينم. بوي نان لواش كل اين خيابان و اتوبان را برداشته است. حتي عطر نرگس‌ها هم تا اينجا نمي‌آيد.

خيابان‌هاي تهران حالا از هميشه خلوت‌تر است. آسمان پر از ابرهايي است كه ميان نور بازي‌شان گرفته است و مدام جابه‌جا مي‌شوند. بادِ غريبي هم گاه مي‌وزد. صداهاي آسمان مدام قطع و دوباره وصل مي‌شوند. آدم‌ها واكنش متفاوتي به صداها نشان مي‌دهند. همسايه ما كه چندماهي بود صداي دعواي‌شان ديگر شنيده نمي‌شد، حالا باز از ديروز دوباره شروع كرده‌اند. صداي شكستن كل حياط را برداشته است. زن و مردي در خيابان مشاجره مي‌كنند. زن مي‌خواهد تهران بماند و مرد مي‌گويد برويم شمال. زن مي‌گويد «مي‌خواهم بمانم، فوقش مي‌ميريم!»

مرگ هم انگار مثل آثار وودي آلن، اين روزها شوخي تلخ و شيريني است كه چون نمكداني جاخوش كرده است روي ميز غذا. مرد جواني كه روزه است، با تلخي اين روزهاي تهران افطارش را مي‌گشايد و صداي موذن‌زاده مي‌ريزد بر تاريكي سفره‌اي كه غم دارد. هرچند زندگي همچنان ادامه دارد و اين صف طولاني نان، آنقدر درازا دارد كه چيزي نمانده به اتوبان برسد. ديگر غرش آسمان هم انگار كسي را از صف به بيرون هدايت نمي‌كند. تنها لرزش خفيف پلك‌ها و لب‌ها معلوم است ولي زندگي، در صف هم ادامه دارد. هرچند از حجم خودروهاي پارك شده در خيابان كم شده است.

حالا پسرك به پدرش مي‌گويد «بابا، شهربازي باز نيست؟» پدر چشم غره‌اي مي‌رود و پسرك، به همان فروشگاه سركوچه رضايت مي‌دهد و با عمه قدم به خيابان مي‌گذارد. در پاركينگ با هم مسابقه مي‌دهند و در فروشگاه مي‌تواند هرچه خوراكي خواست بخرد. شايد همين‌ها تا چنددهه بعد در پس ذهنش جاخوش كند.

خيابان رنگ و بويي ديگر دارد. آدم‌ها با عجله و برخي هم بيش از حد آرام از كنار هم عبور مي‌كنند. برخي همان روز اول بار سفر بستند و به شهرهاي شمالي يا هر ولايتي كه در دسترس داشتند، پناه بردند. هرجا كه صدا كمتر باشد، امن‌تر است؛ هرجا كه بتواني شب راحت بخوابي. برخي خودشان را با خريد اقلام ضروري در فروشگاه‌ها سرگرم مي‌كنند. مثل مادر و دختري كه دختر به دنبال شمع مي‌گشت و مادر مدام به بيسكويت‌ها اضافه مي‌كرد. سبد را از دست هم مي‌كشيدند و فروشنده خسته، مردد مانده بود كه چه كند. در نهايت هم كارت مادر خالي بود. مثل خيلي از كارت‌هاي اين روزها.

برای عضویت در کانال رصد روز کلیک کنید

مطالب مرتبط

آخرین اخبار