وقتی جنگلها تخریب میشوند، رودخانهها محدود و باریک میشوند، حریم و بستر رودخانه به زمین قابل ساختوساز تبدیل میشود و مسیر طبیعی آبراههها برای اجرای پروژههای عمرانی تغییر میکند، نباید از وقوع سیلاب و ابعاد خسارت آن شگفتزده شد. فاجعه در بسیاری از موارد، روز بارندگی آغاز نمیشود؛ بلکه روزی شکل میگیرد که تصمیم میگیریم طبیعت و ظرفیتهای آن را در فرآیند توسعه نادیده بگیریم.
سیلهای اخیر نپال از این منظر میتواند هشداری جدی برای جامعه مهندسی و مدیران توسعه باشد. امروز دیگر صرف محاسبه دبی طرح، تعیین دوره بازگشت و طراحی ظرفیت پلها، آبروها و سازههای کنترل سیلاب کافی نیست. تصمیمگیری برای توسعه باید مجموعهای از ریسکها را بهصورت همزمان در نظر بگیرد؛ تغییر کاربری اراضی، تخریب پوشش گیاهی، فرسایش و رسوب، رانش زمین و آثار روزافزون تغییرات اقلیمی، همگی باید بخشی از معادله توسعه باشند.
در چنین شرایطی، شاید لازم باشد یک پرسش اساسیتر مطرح شود: آیا واقعاً هر زمینی که امکان ساختوساز روی آن وجود دارد، الزاماً باید ساخته شود؟
اگر پاسخ به این پرسش همیشه مثبت باشد، دیگر نمیتوان نام آن را توسعه گذاشت. چنین رویکردی میتواند سرمایه طبیعی یک سرزمین را به بدهی نسلهای آینده تبدیل کند؛ بدهیای که هزینه آن نهتنها با منابع مالی، بلکه گاه با جان انسانها پرداخت میشود.
جامعه مهندسی باید در این زمینه صریحتر سخن بگوید. رودخانه زمین ذخیره برای ساختوساز نیست؛ جنگل مانعی در مسیر توسعه محسوب نمیشود و حریم طبیعت نیز نباید به فرصتی برای سوداگری تبدیل شود.
توسعه واقعی زمانی معنا پیدا میکند که بتوان میان ساختوساز، ایمنی و حفاظت از سرزمین تعادل برقرار کرد. توسعهای که تنها به افزایش تعداد ساختمانها و پروژهها منتهی شود، اما تابآوری سرزمین را کاهش دهد، نمیتواند توسعه پایدار باشد.
شاید مهمترین درسی که میتوان از تجربه نپال گرفت همین باشد: گاهی بزرگترین و مسئولانهترین پروژه عمرانی، «ساختن» نیست؛ بلکه جلوگیری از ساختن در جایی است که اساساً نباید ساخت.